August 1, 2008

بعد از تلاش برای " اتاقی از آن خود " ، مبارزه برای داشتن جایی در فضای عمومی شروع شد. فمینیست ها فراهم کننده ی امکاناتی
برای حضور زنان در فضای عمومی شدند . اما بدیهی است که وقتی پای حضور زنان پیش می آید ، " قدرتمندان " زنانی را که قابل اعتماد هستند انتخاب میکنند. زنانی که در مورد همکاری ایشان با قدرت اعتماد کامل وجود دارد. زنانی که پیشرفت شغلی شخصی را به همبستگی با زنان دیگر ترجیح میدهند و از  تحقیر زنان دیگر ، عمدتا فمینیست ها ، به عنوان عاملی برای پیشرفت استفاده میکنند. 
و قدرتمندان میگویند : شما دیگر چه میگویید ، ما زنان را استخدام کرده ایم ( ها ها ها ) . این گروه از زنان حاضرند بمیرند و پیشرفت خود
را مدیون فمینیست ها ندانند. آنها میگویند که مسئله بر سر  کار آیی  های آنهاست و در اینجا البته منظور کارفرمایان آنها از کارآیی مشخص نیست.
نسل متولدین دهه هفتاد ـ به اعتقاد زنان فمینیست دهه های قبل ـ فکر میکردند که راه باز است و آنها فقط باید به راه بیافتند. برابرحقوقی  کسب شده است و تنها کمبود پیشرفت است که حس می شود. اما وقتی که مسئله بر سر زنان است ، هرگز هیچ چیزی " کسب " نشده است. به محض اینکه نگهبانی  برابر حقوقی زنان کمی شل میشود ، عقب گرد شروع میشود. 
زنان باید به طور مستمر خود را سازمان دهی کنند ، دسته جمعی تلاش کنند و تحمل کنند که به عنوان فمینست و " عصبی " معرفی شوند تا بتوانند خواهان حقوق خود باشند .
تلاش شخصی ، در زندگی خصوصی کافی نیست . اینکه بحث ها را به وسایل روابط عمومی بکشانیم هم کافی نیست . همکاری سخت ، بی مزد ، فرساینده ، شماتت بار ـ و در اکثر موارد فوق العاده ـ زنان با یکدیگر نیاز است.
و مردان باید در تلاش برای تغییر شخصی و همراهی با زنان باشند. 
اینها چیزهایی است که من به عنوان دغدغه های بزرگ سارا شناخته ام :
 چگونه ممکن است که کسی که میگوید مرا عاشقانه دوست میدارد ، اجازه دهد که زندگی مشترک ما ، ازدواج ما ، در سراشیبی آنچه کهنه است ، در شکاف های پدرسالاری  بغلتد و سقوط کند ؟ آیا او مرا چنان که هستم نمی بیند ؟ و من که هستم که اجازه میدهم این اتفاق بیافتد ؟
 
ماریا پیا بوتنیوس
از موخره ی کتاب Bitterfitta 
 
BitterFitta کتابی است نوشته ی ماریا سولند .
Bitter در زبان سوئدی به معنای تلخ است
و Fitta (به معنای کس  ، (یعنی همان عضو  خوب زنان .
ماریا سولند Maria Sveland این اسم بحث انگیز را برای کتابش انتخاب کرد. اسمی که بسیاری از سوئدی ها به خود اجازه نمیدهند با صدای بلند بگویند و تکرار کنند. 
این دو کلمه ، فحش های عادی است که در سوئد برای تحقیر زنان به زنان داده میشود.Fitta   و نیز آنان را تلخ میخوانند.
و ماریا سولند تلاش بسیار موثری در شرمزدایی از این کلمات در استفاده ی علنی آن به عنوان اسم کتابش  کرده است.  

داستان کتاب در مورد زن جوان سی ساله ای است ـ سارا ـ که فرزند دو ساله و همسرش را ـ که هر دو را بسیار عاشقانه دوست میدارد ـ به مدت یک هفته ترک میکند و به سفر میرود. میرود تا کمی بخوابد و فکر کند .
کتاب مسائل بزرگ برابر حقوقی در زندگی خصوصی و نگاهداری کودکان را مطرح میکند.
چرا نگاهداری کودک به عهده ی مادر است ؟ چرا زوج های جوانی که عاشقانه زندگی میکنند ، با تولد بچه ، الگوهای خانواده های سنتی را پیاده میکنند ؟ چرا مادر ها باید در خانه و برای نگاهداری از کودک بمانند و پدرها تمام وقت کار کنند ؟ چرا تعطیلی نگاهداری کودک ـ که در سوئد دو سال است ـ بین مادر و پدر به تساوی قسمت نشود ؟ چرا مادران همیشه در صورتی که خواستار کار کردن باشند از طرف جامعه شماتت میشوند و خود نیز دچار عذاب وجدان همیشگی هستند ؟  زن و مرد هر دو بچه دار میشوند ، پس چرا بار نگاهداری از بچه و دور شدن از جامعه تنها بر دوش مادر است ؟ آیا این بار او را برای همیشه از جامعه کنار نمیگذارد و از او یک مادر سنتی نمیسازد ؟  
سارا خود را Bitterfitta می نامد. او از اینکه در دامی که مادر و مادربزرگ و تمام مادران دنیا افتاده اند ، افتاده است از خودش و همسرش و مادرش و تمام افرادی که میشناسد عصبانی است. او نگران است و دائما از خود میپرسد آیا این زندگی ای است که میخواسته داشته باشد ؟ او از خود می پرسد که چرا در حالی که نسل های قبل از او شیوه های دیگری برای همزیستی ارائه دادند ، نسل او ، نسل زنان و مردان 30 ساله ، بیش از سابق به ازدواج های سنتی تن میدهند.
 
سارا یک هفته در تنریفا می ماند ، به تنهایی صبحانه میخورد و به تنهایی شنا میکند و به تنهایی قدم میزند ، افکارش از گذشته به آینده ، از پدر و مادر به شخصیت های کتابی که میخواند ، به همسر و فرزند ، و مشاوران خانواده ای که با همسرش به آنها مراجعه کرده بودند ، در پرواز است تا بتواند راهی برای ادامه ی زندگی اش و حفظ شخصیت فردی و حفظ برابر حقوقی در محیط خانه اش بیابد. 
 
کتاب "کس تلخ" ،از  حق زنان در محیط خصوصی ، و سهم زنان در پذیرفتن نقش های سنتی سخن میگوید.
این کتاب یکی از کتابهای بحث انگیز سال اخیر در سوئد بوده است . هر چند بسیار سوئدی است ـ مسئله ی تقسیم مساوی دوران دو ساله نگهداری فرزند  بین پدر و مادر یکی از بحث های روز  سوئد است ـ اما حکایت آشنایی است از دامی که معمولا تمامی زنان بعد از تولد کودک در آن می افتند. و خواندنش بازشناسایی هایی را برای خود من نیز به وجود آورد. تن دادن به نابرابری در زندگی شخصی. 
 
این کتاب فعلا تا آنجایی که من میشناسم فقط به زبان سوئدی موجود است. خودم در فکر هستم که وقتی دست و پا کنم و کتاب را به فارسی ترجمه کنم . باید با چند دوست خوب در مورد  ویرایش زبانی و امکانات چاپ و این قبیل صحبت کنم.
 این کتاب را برای نسل جوان ما ضروری میدانم. برای هم پسران و هم دختران جوان که راه کارهای عملی را برای یک زندگی مدرن پیدا کنند و به شیوه ی پدربزرگ ها و مادر بزرگهایشان باز نگردند . 
امکاناتی که در سوئد وجود دارد ،  مسلما در کشور ما نیست. اما توجه داشته باشید که با وجود این امکانات که بسیار مدرن تر و همه جانبه تر از کشورهای دیگر است ، این عقب گردها رخ میدهد و زنان  امروز در چهارچوب خانه برابری را حس نمیکنند .
در باره ی جامعه ی عربستان سعودی و عراق یا حتی آمریکا  ـ من  جامعه ی آمریکا را در مورد برابرحقوقی زنان نسبت به جوامع پیشرفته ی اروپایی  بسیار عقب افتاده میدانم ـ صحبت نمیکنیم. این اتفاق در سوئد ، مهد برابری می افتد . زنان و مردان جوانی که هر دو تحصیل کرده هستند و عاشق میشوند و ازدواج می کنند. و با تولد فرزند اول ، برابری به پایان میرسد. مرد تلاش بیشتری در جهت پیشرفت شغلی میکند ، چرا که پیشرفت شغلی او درآمد بیشتر و  رفاه خانواده را در بر دارد. زن در خانه میماند و بچه را نگاه میدارد. بعد از سپردن بچه به کودکستان ـ در دو سالگی ـ زن به کار باز میگردد و ساعات کار خود را از تمام وقت به نیمه وقت تغییر میدهد. تا بیشتر در کنار بچه ها باشد . چرا که این اوست که شخص اصلی در تربیت کودک شمرده میشود. تا کودکانی تربیت شده و با شعور تحویل جامعه بدهند ، تا این کودکان به نوبه ی خود همین کنند و این چرخه تا ابدیت بر همین پاشنه بچرخد.
کتاب کس تلخ چوبی در لای این چرخ میگذارد و رویای دیگر گونه زیستن را واقعی تر میکند.
 
راستی آیا نمیشود در همین جامعه ی نابرابر ایران  ، در کنار تلاش روزانه برای رسیدن به برابری اجتماعی ،  به برابر حقوقی در چهاردیواری خانه فکر کرد ؟ آیا این مسئله خواست غیر منطقی ای است ؟ آیا خواست بزرگی است ؟
(  یا شاید فکر میکنید که حرف من این است که از مبارزه با رژیم دست بردارید و مبارزه را در خانه ها متمرکز کنید ؟ و در این صورت دوباره بخوانید ، یک بار دیگر ، یک بار دیگر . اصلا صد بار از روی آنچه نوشته ام به عنوان جریمه بنویسید و به جای آنکه نقشتان در حد نشان دادن  جای دوست و دشمن پایین بیاید ،  به آنچه خوانده اید فکر کنید )
من فکر میکنم تغییر ممکن است ، اگر هم برای نسل من دیر است ، برای نسل های جوان ما  .
من فکر میکنم بسیاری از ما در زندگی زناشویی خود ،  اگر روزی ایستادیم و احساس کرده ایم که در چهار دیواری خانه ی خودمان ،  جای مادر و مادربزرگهایمان ایستاده ایم ، خود مقصر بوده ایم. ما اجازه داده ایم که چنین اتفاقی بیافتد. ما در آنچه بر ما رفته است سهیم بوده ایم. شاید این جایی که ایستاده ایم امنیتی هم به ما داده است ، رفتن به راهی که هزاران سال رفته شده است بسیار ساده تر و کم خطر تر از یافتن راه های جدید برای رفتن است. شاید این به ما کمک کرده است که شنلی از قربانی بر دوش خود بیاندازیم و عدم موفیت های خود را با انگشت اشاره به سوی شریک زندگی مان بگیریم ، شاید این شنل قربانی ، شنلی گرم و نرم است که بر دوش گرفتنش راحت تر از حس مسئولیت در سرنوشت خود و تلاش برای تغییر آن باشد.
به این جهت است که خواندن این کتاب را بسیار ضروری میدانم. پس باید امکان خواندنش را  در حد توان خودم برای جویندگان  غیر سوئدی زبان نیز فراهم آورم.  
 
 
 
[ 22:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]


Powered by MT3.35