I remember all my lovers and how they used to touch me
تیتر بالا ، ترجمه ی نام کتابی است از نویسنده ی سوئدی خانم Kerstin Thorvall
که در زمان خودش سر و صدایی به پا کرد .
کتاب را مدتی پیش خوانده بودم . اسمش بیشتر از خودش سر و صدا به پا کرد و مقدمه ی بحثهای جالبی در محافل سوئدی شده بود.
امروز داشتم به تیتر این کتاب فکر میکردم. و به این که بر سر روابط عاشقانه ی ما در زندگی چه می آید.
میگویم عاشقانه ، و دقیقا نمیدانم که انتخاب این کلمه درست است یا تلاشی برای زیبا سازی روابط جنسی است. واقعیت این است که تمام روابط جنسی عاشقانه نیستند . شاید کمتر کسی است که به این مسئله اعتراف کند ولی این یک واقعیت است.
روابطی که داشته ام از انگشتان یک دست تجاوز میکند ... هوم... اوکی انگشتان دو دست... خوب حالا انگشتان ِ دست و پا ... ای بابا اصلا کیه که بشمره :))
بعضی از این روابط بسیار زیبا بودند ، و بعضی هنوز سمباده ای به روحم میکشند.
از آنجایی که برای تانگو دو نفر لازم است ، نمیتوانم بگویم که در من تنها در زیباسازی روابط زیبا نقش داشته ام. مسلم میدانم که روابطی که برای من زجر آور هستند برای آن سوی دیگر ماجرا نیز رقص روی گل سرخ نبوده است. و فکر میکنم مهم ترین تقصیر من ، انتخاب غلط بود.
چه تعداد از روابط به خواست خودم بود و چه تعداد از آنها به خاطر فرار از تنهایی ؟
چرا با وجود تجربه ای که در پناه آوردن به کسی در فرار از تنهایی داشتم ، باز این اشتباه را تکرار کردم ؟
آیا زمان این اشتباهات گذشته است ؟ آیا مطمئن هستم ؟
روزی باید بنشینم و لیستی تهیه کنم و برای خودم روشن کنم که افرادی که مدت زمانی در زندگی ام نقش همراه را داشتند ، در چه شرایطی و چرا انتخاب کردم. چه نقشی در زندگی ام داشتند و چرا روابط آنگونه تمام شد .
این لیست را البته اینجا منتشر نخواهم کرد ـ حالا معلوم هم نیست :)) ـ ولی برای خودم خیلی چیزها را روشن میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشی از فیلم
گیسوی آشفته ی من را مدت کمی است که روی نت گذاشته اند ، حتما تا حالا خیلی هایتان آن را دیده اید.
سرنوشت دلخراش تعدادی از زنان ایرانی که با مردان افغان ازدواج کرده اند ، اکثرا به دلیل فقر ، فقر خانواده ای که دختر را در ازای شیربها میفروشد و با این وسیله دو نشان را با یک تیر میزند ، هم یک نان خور کمتر میشود و هم پولی به دست می آید . زنی که حمایت خانواده را ندارد و مجبور به همراهی شوهر میشود. مهاجرتی ناخواسته . یا به اجبار خوانده ی دختر ، یا به دلیل اینکه شوهر مایل به بازگشت به کشور خودش است ، چرا که در ایران هیچ حقی به عنوان مهاجر ، به عنوان شهروند ، به عنوان انسان ندارد.
زنانی که مجبورند با شوهر همراه شوند چون حقی بر کودکان خود ندارند. وقتی با مردی خارجی ازدواج کردند کودک حق شوهر است و میتواند کودکان را با خود ببرد. زن اگر خواست میتواند طلاق بگیرد ولی باید قید بچه ها را بزند.
زنی که در مملکت خویش غریب است و بی حقوق ، در مملکتی غریبه که از همان قوانین تابعیت میکند چه حقی میتواند داشته باشد ؟
زن میگوید که میخواهد بمیرد. زن میگوید که برادرشوهرانش در نبود شوهر به او تجاوز میکنند. زن میگوید که شوهرش در صورت ترک خانه ، بچه اش را میفروشد.
همه ی اینها به دلیل اینکه دولتی نداریم که از حقوق شهروندانش حمایت کند. حتی فقر این خانواده ها در کشوری که بر نفت نشسته است ، در اثر عدم تقسیم درست ثروت ملی ماست ، این مسئله فقط مربوط به دولت جمهوری اسلامی نیست. ما در کشورمان هرگز دولتی نداشتیم که برای مردم کار کند. هرگز ، هرگز ، هرگز .
اما رژیم جمهوری اسلامی در امر بی حقوقی شهروندانش سنگ تمام گذاشته .
حضانت کودکی که از بدنت تغذیه کرده است ، جزو حقوق اولیه شهروندی است. زنی که از این حق ابتدایی برخوردار نیست به اجبار به تمامی درخواستها و ظلم شوهر تن میدهد تا فرزندانش سرنوشتی مثل خودش نداشته باشند.
تکرار بدیهیات نمیکنم ، همه ی اینها را میدانیم ، همه میدانیم به زن در کشور ما و در کشور افغانستان چه میگذرد ، همه میدانیم که مقصر اصلی در این ظلمی که در این فیلم نشان داده میشود ـ ظلمی که مسلما به زنان افغان هم از طرف شوهرانشان میرود ـ دولتهای ایران و افغانستان هستند که در آن حقوق زنان به رسمیت شناخته نمیشود.
چیزی که مرا هیستریک میکند و موجب میشود که سر بر دیوار بکوبم این است که این فیلم ظلم دولتی را نمایش میدهد ، و آنوقت دولت چه کار میکند ؟ به آن جایزه میدهد. آخه آدم بره کجا داد بزنه
همچنین در این جشنواره انجمن نویسندگان و منتقدان سینمایی ایران تندیس خود را در بخش مستند به ماجد نیسی برای فیلم گیسوی آشفته من و در بخش فیلم کوتاه داستانی به مهوش شیخالاسلامی برای فیلم چهارشو اهدا کرد.
متن بالا از متن
معرفی برگزیدگان جشنواره کوثر کپی شده است و من ابدا فکر نمیکنم که این جشنواره غیر دولتی باشد. مگر جشنواره غیر دولتی هم در ایران داریم اصلا ؟
______________________________________
پس نوشت : هوا بسیار خوب است ، شب صافی با ستاره و گرم. ساعت نزدیک دوازه شب . در بالکن ضیافتی بر پا کرده ام . شمعی روشن کردم و سی دی لئونارد کهن را در سی دی پلیر گذاشته ام و چای سبز می نوشم.فعلا همینطور میمانم تا همسایه ای زنگ در را بزند یا داد بزند : خاموش کن :))
به این میگویند بهانه های کوچک خوشبختی
پس نوشت 2: با عرض معذرت از لئو نارد عزیز ، موزیک را بدون اعتراض کسی خاموش کردم. در آن پایین جیرجیرکی میخواند. مطمئن هستم اگر خودش بود هم ساکت میماند و گوش میسپرد.