August 7, 2008

رپ ـ ترانه ی جدید شاهین نجفی و گروه تپش 2012

برای فریدون فرخزاد ، آوازه خوان در خون

شعر ترانه مثل همیشه زیباست ، و موزیکش نسبت به موسیقی ترانه های قبلی منحصر به فرد است.

[ 5:21 | مهشيـد | 0 دنبالک | 2 ديدگاه ]

August 4, 2008

خبر اعدام یعقوب مهر نهاد ، روزنامه نگار بلوچ در وبلاگ وارش

 چرا روزنامه نگاران بدون مرز و جامعه ی روزنامه نگاران بین المللی سکوت کرده اند ؟

[ 20:30 | مهشيـد | 0 دنبالک | 11 ديدگاه ]

August 3, 2008
انتقاد ، فارسی نویسی ، زندگی ، از  همینا دیگه ...
 
من خصوصیت پذیرفتن انتقاد و توانایی انتقاد از خود را دارم. این را میدانم.
چند سال پیش با خانمی کاری مشترک میکردم ، البته من برای او کار میکردم بیشتر از اینکه همکاری داشته باشیم. همین موجب بیرون آمدن من از آن ماجرا شد. بگذریم. ولی یک بار خانم به من گفت مهشید تو خصوصیت انتقاد پذیری فوق العاده ای داری ، هرگز ندیده ام به انتقاد و انتقادکننده با خصومت برخورد کنی و حتی انتقادها را در عمل تصحیح میکنی.
به او گفتم : میدانم ، و ای کاش من هم میتوانستم همین ها را در مورد تو بگویم.
:))
دوست خوبی دارم که حقیقتا دانش او را در زمینه فارسی و فارسی نویسی قبول دارم. چند روز پیش به من گفت ما از نحو زبانهایی که مورد استفاده ی روزمره ی ما هستند در فارسی نویسی استفاده میکنیم. گفتم : مثلا چی ؟ گفت مثلا خودت  می نویسی  فلانی در مجلس نشسته است . این فارسی نیست .
گفتم : نیست ؟ 
گفت : نه دیگه 
گفتم : Han sitter i parlementet  دیگه
گفت : خوب دیگه ، به سوئدی فکر میکنی. خوب مثلا فلانی در پارلمان نشسته که چه کنه ؟
این را که گفت نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. جدی ها. فلانی در پارلمان نشسته است یعنی چه ؟.
میگفت که اکثر نویسندگان از نحو زبانی که از آن استفاده میکنند در نوشته استفاده میکنند. و البته از نویسندگان داخل هم کلی غلط گیری کرده است.  
یه سر به نوشته هایم زدم ، عجب گاف هایی داده ام و شما عزیزان هم  صدایتان در نیامده .

*نتیجه ی ورودی دانشگاه آمد. تقاضای رشته ی دیستانس کرده بودم .  دانشگاه از نظر جغرافیایی در آن سر سوئد است ، و نوشته بودند که روز فلان باید در جلسه ی حضوری  برای قبول جای تضمین شده تان شرکت کنید. جلسه حضوری در اتاق دیجیتال شماره 8 سایت فلان.
راستی تکنولوژی چه قدر به نفع و ضرر مردم دنیا شده است ؟ در ژاپن یکی می نشیند و بیماری را در آمریکا عمل میکند. ، در کلاسهای دانشگاهی از طریق اینترنت شرکت میکنی ، اطلاعات مورد نیازت را از اینترنت پیدا میکنی . با تمام دنیا و هر کسی در هر جای دنیا میتوانی  در کمترین مدت تماس داشته باشی و آن سوی ماجرا هم با یک چشم به هم زدن کنترل میشوی و فکر و اندیشه ات دیگر مسائل خصوصی تو نیستند. از آمریکا میتوانی آن سوی دنیا را با فشار یک دکمه بمباران کنی ....
 
اگر دنیای بهتری داشتیم ، این پیشرفت تنها میتوانست به سود انسان و انسانیت مورد استفاده قرار گیرد.
 
*دیروز هوا بارانی بود ، در این هوای بارانی با دوست خوبی که عدم حضورش را در زندگی ام به شدت دلتنگ میشوم فاصله ی زیادی را دوچرخه راندیم و در پیاده روی مقابل رستورانی در زیر سایه بان ـ باران بان ـ آبجو خوردیم و پیتزای بزرگی را با هم نصف کردیم و گپ زدیم.
روابط گاهی دگرگونه میشوند. با نزدیک شدن چند آدم به همدیگر ، چند آدم دیگر از هم دور میشوند.
نگاه داری روابط هنر پیچیده ای است ، رابطه را باید با تلاش حفظ کرد. هیچ چیز بدیهی نیست.
 
* پروژه ی ترجمه ی کتاب را شروع کرده ام. با این زبان الکن من کار چندان ساده ای نیست. اما دوستان خوبی دارم که میتوانم رویشان حساب کنم. نمیخواهم کار آنگونه شود که مثل خیلی کارهای ترجمه که خوانده ام ، کتاب را به کناری بیاندازم. این کتاب حرفهای زیادی برای گفتن دارد و مخاطبان آن نسل جوان و جوینده ی راه های نوین زندگی است. به خاطر احترامی که برای این جویندگی قائلم ، باید ترجمه در بهترین سطح خود باشد.

باید شروع کنم به خرید کتابهای دانشگاه ، درسها بسیار پیچیده و جدید است.

مدت زیادی است که دارم برای سفر به هند پول کنار میگذارم. امیدوارم با درسهای دانشگاه بشود مدتی مرخصی گرفت و سفر را به انجام رساند.
 
دخترک به زودی سوئد را ترک خواهد کرد و در لندن زندگی دانشجویی را شروع  میکند . وقتی برای سر زدن به او نیاز دارم تا دوران اقامتش در انگلیس سخت نگذرد. 
 
 اگر دنیای خوبی نداریم ، میتوانیم در جهت داشتن  زندگی خوبی تلاش کنیم . آنقدر زندگی را با کارهای خوب پر کنیم که جایی برای فکر بد و کار بد باقی نماند.
 
 
[ 9:43 | مهشيـد | 0 دنبالک | 7 ديدگاه ]

August 1, 2008

بعد از تلاش برای " اتاقی از آن خود " ، مبارزه برای داشتن جایی در فضای عمومی شروع شد. فمینیست ها فراهم کننده ی امکاناتی
برای حضور زنان در فضای عمومی شدند . اما بدیهی است که وقتی پای حضور زنان پیش می آید ، " قدرتمندان " زنانی را که قابل اعتماد هستند انتخاب میکنند. زنانی که در مورد همکاری ایشان با قدرت اعتماد کامل وجود دارد. زنانی که پیشرفت شغلی شخصی را به همبستگی با زنان دیگر ترجیح میدهند و از  تحقیر زنان دیگر ، عمدتا فمینیست ها ، به عنوان عاملی برای پیشرفت استفاده میکنند. 
و قدرتمندان میگویند : شما دیگر چه میگویید ، ما زنان را استخدام کرده ایم ( ها ها ها ) . این گروه از زنان حاضرند بمیرند و پیشرفت خود
را مدیون فمینیست ها ندانند. آنها میگویند که مسئله بر سر  کار آیی  های آنهاست و در اینجا البته منظور کارفرمایان آنها از کارآیی مشخص نیست.
نسل متولدین دهه هفتاد ـ به اعتقاد زنان فمینیست دهه های قبل ـ فکر میکردند که راه باز است و آنها فقط باید به راه بیافتند. برابرحقوقی  کسب شده است و تنها کمبود پیشرفت است که حس می شود. اما وقتی که مسئله بر سر زنان است ، هرگز هیچ چیزی " کسب " نشده است. به محض اینکه نگهبانی  برابر حقوقی زنان کمی شل میشود ، عقب گرد شروع میشود. 
زنان باید به طور مستمر خود را سازمان دهی کنند ، دسته جمعی تلاش کنند و تحمل کنند که به عنوان فمینست و " عصبی " معرفی شوند تا بتوانند خواهان حقوق خود باشند .
تلاش شخصی ، در زندگی خصوصی کافی نیست . اینکه بحث ها را به وسایل روابط عمومی بکشانیم هم کافی نیست . همکاری سخت ، بی مزد ، فرساینده ، شماتت بار ـ و در اکثر موارد فوق العاده ـ زنان با یکدیگر نیاز است.
و مردان باید در تلاش برای تغییر شخصی و همراهی با زنان باشند. 
اینها چیزهایی است که من به عنوان دغدغه های بزرگ سارا شناخته ام :
 چگونه ممکن است که کسی که میگوید مرا عاشقانه دوست میدارد ، اجازه دهد که زندگی مشترک ما ، ازدواج ما ، در سراشیبی آنچه کهنه است ، در شکاف های پدرسالاری  بغلتد و سقوط کند ؟ آیا او مرا چنان که هستم نمی بیند ؟ و من که هستم که اجازه میدهم این اتفاق بیافتد ؟
 
ماریا پیا بوتنیوس
از موخره ی کتاب Bitterfitta 
 
BitterFitta کتابی است نوشته ی ماریا سولند .
Bitter در زبان سوئدی به معنای تلخ است
و Fitta (به معنای کس  ، (یعنی همان عضو  خوب زنان .
ماریا سولند Maria Sveland این اسم بحث انگیز را برای کتابش انتخاب کرد. اسمی که بسیاری از سوئدی ها به خود اجازه نمیدهند با صدای بلند بگویند و تکرار کنند. 
این دو کلمه ، فحش های عادی است که در سوئد برای تحقیر زنان به زنان داده میشود.Fitta   و نیز آنان را تلخ میخوانند.
و ماریا سولند تلاش بسیار موثری در شرمزدایی از این کلمات در استفاده ی علنی آن به عنوان اسم کتابش  کرده است.  

داستان کتاب در مورد زن جوان سی ساله ای است ـ سارا ـ که فرزند دو ساله و همسرش را ـ که هر دو را بسیار عاشقانه دوست میدارد ـ به مدت یک هفته ترک میکند و به سفر میرود. میرود تا کمی بخوابد و فکر کند .
کتاب مسائل بزرگ برابر حقوقی در زندگی خصوصی و نگاهداری کودکان را مطرح میکند.
چرا نگاهداری کودک به عهده ی مادر است ؟ چرا زوج های جوانی که عاشقانه زندگی میکنند ، با تولد بچه ، الگوهای خانواده های سنتی را پیاده میکنند ؟ چرا مادر ها باید در خانه و برای نگاهداری از کودک بمانند و پدرها تمام وقت کار کنند ؟ چرا تعطیلی نگاهداری کودک ـ که در سوئد دو سال است ـ بین مادر و پدر به تساوی قسمت نشود ؟ چرا مادران همیشه در صورتی که خواستار کار کردن باشند از طرف جامعه شماتت میشوند و خود نیز دچار عذاب وجدان همیشگی هستند ؟  زن و مرد هر دو بچه دار میشوند ، پس چرا بار نگاهداری از بچه و دور شدن از جامعه تنها بر دوش مادر است ؟ آیا این بار او را برای همیشه از جامعه کنار نمیگذارد و از او یک مادر سنتی نمیسازد ؟  
سارا خود را Bitterfitta می نامد. او از اینکه در دامی که مادر و مادربزرگ و تمام مادران دنیا افتاده اند ، افتاده است از خودش و همسرش و مادرش و تمام افرادی که میشناسد عصبانی است. او نگران است و دائما از خود میپرسد آیا این زندگی ای است که میخواسته داشته باشد ؟ او از خود می پرسد که چرا در حالی که نسل های قبل از او شیوه های دیگری برای همزیستی ارائه دادند ، نسل او ، نسل زنان و مردان 30 ساله ، بیش از سابق به ازدواج های سنتی تن میدهند.
 
سارا یک هفته در تنریفا می ماند ، به تنهایی صبحانه میخورد و به تنهایی شنا میکند و به تنهایی قدم میزند ، افکارش از گذشته به آینده ، از پدر و مادر به شخصیت های کتابی که میخواند ، به همسر و فرزند ، و مشاوران خانواده ای که با همسرش به آنها مراجعه کرده بودند ، در پرواز است تا بتواند راهی برای ادامه ی زندگی اش و حفظ شخصیت فردی و حفظ برابر حقوقی در محیط خانه اش بیابد. 
 
کتاب "کس تلخ" ،از  حق زنان در محیط خصوصی ، و سهم زنان در پذیرفتن نقش های سنتی سخن میگوید.
این کتاب یکی از کتابهای بحث انگیز سال اخیر در سوئد بوده است . هر چند بسیار سوئدی است ـ مسئله ی تقسیم مساوی دوران دو ساله نگهداری فرزند  بین پدر و مادر یکی از بحث های روز  سوئد است ـ اما حکایت آشنایی است از دامی که معمولا تمامی زنان بعد از تولد کودک در آن می افتند. و خواندنش بازشناسایی هایی را برای خود من نیز به وجود آورد. تن دادن به نابرابری در زندگی شخصی. 
 
این کتاب فعلا تا آنجایی که من میشناسم فقط به زبان سوئدی موجود است. خودم در فکر هستم که وقتی دست و پا کنم و کتاب را به فارسی ترجمه کنم . باید با چند دوست خوب در مورد  ویرایش زبانی و امکانات چاپ و این قبیل صحبت کنم.
 این کتاب را برای نسل جوان ما ضروری میدانم. برای هم پسران و هم دختران جوان که راه کارهای عملی را برای یک زندگی مدرن پیدا کنند و به شیوه ی پدربزرگ ها و مادر بزرگهایشان باز نگردند . 
امکاناتی که در سوئد وجود دارد ،  مسلما در کشور ما نیست. اما توجه داشته باشید که با وجود این امکانات که بسیار مدرن تر و همه جانبه تر از کشورهای دیگر است ، این عقب گردها رخ میدهد و زنان  امروز در چهارچوب خانه برابری را حس نمیکنند .
در باره ی جامعه ی عربستان سعودی و عراق یا حتی آمریکا  ـ من  جامعه ی آمریکا را در مورد برابرحقوقی زنان نسبت به جوامع پیشرفته ی اروپایی  بسیار عقب افتاده میدانم ـ صحبت نمیکنیم. این اتفاق در سوئد ، مهد برابری می افتد . زنان و مردان جوانی که هر دو تحصیل کرده هستند و عاشق میشوند و ازدواج می کنند. و با تولد فرزند اول ، برابری به پایان میرسد. مرد تلاش بیشتری در جهت پیشرفت شغلی میکند ، چرا که پیشرفت شغلی او درآمد بیشتر و  رفاه خانواده را در بر دارد. زن در خانه میماند و بچه را نگاه میدارد. بعد از سپردن بچه به کودکستان ـ در دو سالگی ـ زن به کار باز میگردد و ساعات کار خود را از تمام وقت به نیمه وقت تغییر میدهد. تا بیشتر در کنار بچه ها باشد . چرا که این اوست که شخص اصلی در تربیت کودک شمرده میشود. تا کودکانی تربیت شده و با شعور تحویل جامعه بدهند ، تا این کودکان به نوبه ی خود همین کنند و این چرخه تا ابدیت بر همین پاشنه بچرخد.
کتاب کس تلخ چوبی در لای این چرخ میگذارد و رویای دیگر گونه زیستن را واقعی تر میکند.
 
راستی آیا نمیشود در همین جامعه ی نابرابر ایران  ، در کنار تلاش روزانه برای رسیدن به برابری اجتماعی ،  به برابر حقوقی در چهاردیواری خانه فکر کرد ؟ آیا این مسئله خواست غیر منطقی ای است ؟ آیا خواست بزرگی است ؟
(  یا شاید فکر میکنید که حرف من این است که از مبارزه با رژیم دست بردارید و مبارزه را در خانه ها متمرکز کنید ؟ و در این صورت دوباره بخوانید ، یک بار دیگر ، یک بار دیگر . اصلا صد بار از روی آنچه نوشته ام به عنوان جریمه بنویسید و به جای آنکه نقشتان در حد نشان دادن  جای دوست و دشمن پایین بیاید ،  به آنچه خوانده اید فکر کنید )
من فکر میکنم تغییر ممکن است ، اگر هم برای نسل من دیر است ، برای نسل های جوان ما  .
من فکر میکنم بسیاری از ما در زندگی زناشویی خود ،  اگر روزی ایستادیم و احساس کرده ایم که در چهار دیواری خانه ی خودمان ،  جای مادر و مادربزرگهایمان ایستاده ایم ، خود مقصر بوده ایم. ما اجازه داده ایم که چنین اتفاقی بیافتد. ما در آنچه بر ما رفته است سهیم بوده ایم. شاید این جایی که ایستاده ایم امنیتی هم به ما داده است ، رفتن به راهی که هزاران سال رفته شده است بسیار ساده تر و کم خطر تر از یافتن راه های جدید برای رفتن است. شاید این به ما کمک کرده است که شنلی از قربانی بر دوش خود بیاندازیم و عدم موفیت های خود را با انگشت اشاره به سوی شریک زندگی مان بگیریم ، شاید این شنل قربانی ، شنلی گرم و نرم است که بر دوش گرفتنش راحت تر از حس مسئولیت در سرنوشت خود و تلاش برای تغییر آن باشد.
به این جهت است که خواندن این کتاب را بسیار ضروری میدانم. پس باید امکان خواندنش را  در حد توان خودم برای جویندگان  غیر سوئدی زبان نیز فراهم آورم.  
 
 
 
[ 22:04 | مهشيـد | 0 دنبالک | 10 ديدگاه ]

July 31, 2008
تسلیت مردانه  :
 
هر چه کردم دلم راضی نشد این مطلب را با شما خوانندگان این وبلاگ شریک نشوم
کناره نشین جمعی هستم و در میل گروهی این جمع شریک. امروز میلی به دستم رسید ، از طرف یکی از خانمهای این گروه ، که احتمالا در گروه دیگری هم عضو است ، و این میل را برای اطلاع به این جمع فرستاده بود. . میل حاوی نامه ی تسلیت بود و  مرا در بهت فرو برد. 
اسامی ای را که در این میل آورده شده است حذف میکنم . قصدم ابدا زیاد کردن بار انسانهای عزادار نیست. اما این اطلاعیه جهت اطلاع است و علنی است.
این میل را بخوانید ، شاید شما هم متوجه شوید منظورم چیست ، عین نوشته را بدون حتی یک کسره یا ضمه پس و پیش و فقط با حذف اسامی می آورم:
 
خاطره ی مادر گرامی رفیق ....( نام یک زن ـ اسم و فامیل ـ  در اینجا آورده شده است ، من آن را الف  ب مینامم )، همسر چریک فدائی خلق ، رفیق جانباخته ، ...( نام یک مرد ـ اسم و فامیل ـ  اینجا آورده شده است  جیم ، چ ) گرامی باد !
مادر رفیق (الف ب )  ، شنبه شب 2008، 7،26 در ایران چشم از جهان فرو بست.
ما این ضایعه و غم از دست دادن مادر عزیز را به رفیق ... ( الف ب ) ، خانواده و دوستان وی تسلیت گفته و خود را در غم آنها عمیقا سهیم میدانیم.
سازمان فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران
jangal_new@....
 
متوجه میشوید ماجرا چیست ؟
خانمی در ایران فوت کرده اند. حالا سازمان فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران میخواهد خاطره ی ایشان را گرامی بدارد. چه میکند ؟ یک گرامی داشت نامه مینویسد و در آن ذکر میکند که این خانم مادر فلان رفیق و مادر زن ( یا همسر ؟ من دقیقا نفهمیدم که رابطه بانوی درگذشته با آقای چریک فدایی که اسمشان در اینجا آورده شده است چیست ) آقای چریک فدایی خلق جانباخته  هستند.
توجه داشته باشید که این دوستان خواستند خاطره ی یک زن را گرامی بدارند. اما در این گرامی داشت نامه اصلا نمیفهمی اسم این خانمی که گرامی داشته شده است چیست ، بلکه میفهمی که مادر فلان خانم و مادر زن ( یا همسر ؟ ) فلان آقا هستند.
 
جالبش این است که این سازمان اسمش هست فعالین جنبش نوین کمونیستی ایران.
یعنی این تفکر جنبش قدیم و سنتی کمونیستی ایران نیست ها ، این دوستان نوین هستند.
من داشتم فکر میکردم که کسانی که هنوز یک تسلیت درست و حسابی  را بدون این دیدگاه های سنتی نمیتوانند بگویند، چگونه میتوانند ادعای نوین  بودن داشته باشند ؟ 
 
میلی هم به همان گروه و خطاب به خانمی که میل را برای گروه ارسال کرده بود نوشتم. از طرف آن خانم جوابی دریافت کردم که همه چیز را نمیشود به زور فهمید ، که خوب معلوم بود از من و حرف من خوششان نیامد و مایلند مرا نفهم معرفی کنند.  که خوب البته در فهمیدن تفکر سنتی این دوستان واقعا مشکل دارم و احتمالا نفهم قلمداد میشوم.
 
اما یکی از دوستان میلی خصوصی به من زد و گفت که یک نفر مانده بود که دشمن خودت نکنی که آن را هم به لیستت اضافه کردی.
من میدانم که این انتقادها دشمنی به وجود می آورد. خب ایرانی هستیم و وقتی مورد انتقاد قرار میگیریم انگار با دشمن خونی مان طرف شده ایم ، من هم فکر میکنم به اندازه کافی آدمهایی هستند که از من خوششان نیاید ، یعنی بی رودروایسی چوب خطم را پر شده می بینم و محض تفریح نیست که این حرفها را مینویسم . اما یعنی  اینها را نباید کسی بگوید ؟ و وقتی دیگران نمیگویند ، من چه کار کنم خب ؟ ها ؟  
 
[ 19:10 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 30, 2008

همیشه اینطور بوده ....

اگر زن باشی باید به خاطر روابطی که داشتی خجالت بکشی ، باید شرمنده باشی از اینکه تنها با یک نفر که احتمالا اسمش هم توی شناسنامه ات نوشته شده است همبستر نبوده ای .
فرق نمیکند چند ساله باشی ، 20 یا 40 یا هر چه ، اگر زن هستی ، قرار نیست رابطه ای داشته باشی، مگر اینکه چندین و چند نفر آن را تایید کنند و ضامن شوند که این رابطه تا آخر عمرت به طول خواهد کشید .، این نشان دهنده ی پاکی توست . و اگر رابطه ای داشتی ، اگر شمار آن از انگشتهای یک دست ، یا حالا دو دست ، یا حالا دو دست و دو پا ... افزوده شد ،  باید به خاطرش شرمنده باشی و حرفی از آن نزنی.

اگر مرد باشی ، میتوانی حتی در مورد روابطی که داشته ای زیاده روی کنی ، اگر تا حالا با بیش از یک نفر رابطه نداشته ای ، حتما بین پنج تا ده نفر رویش بگذار تا شرمنده نباشی .

چرا  چیزی که موجب افتخار مرد است ، برای زن موجب خجالت است ؟ و برعکس ؟
این قوانین را چه کسی گذاشته و چه کسی از آن تابعیت میکند و به آن تن میدهد ؟

همیشه همینطور بوده ... ولی آیا دیگر زمانش نرسیده که جور دیگری زندگی کنیم ؟

جور دیگری ، نه به این معنی که تعداد همبستر هایمان را افزایش دهیم ، یا کاهش ... جور دیگری به این معنی که زندگی را آنگونه که میخواهیم تجربه کنیم. ماسکهایمان را از صورت برداریم و دیگران را نیز مجبور نکنیم در مقابل ما ماسک بر چهره داشته باشند.
اکثر ما  صورتکهایی را که به چهره داریم آنقدر با خودمان حمل کرده ایم که جزئی از هویت ما شده است. صورتکی که در حقیقت ما نیستیم ، بلکه میدانیم که آنچه است که دیگران به ما می پسندند.
آدمهایی که چهره های بی ماسک  را نمیتوانند بپذیرند و آن را به باد انتقاد و یا تمسخر میگیرند ، مصنوعی ترین صورتکها را بر چهره ی خود حمل میکنند . 
انسانها ، شرایط و موقعیت هایشان متفاوت است و بر حسب این شرایط و موقعیت ها انتخاب های متفاوتی خواهند داشت.
زندگی بدون این صورتکهای خندان ، یا گریان ، یا شرمنده ، یا جدی ، یا متفکر ، یانجیب ، یا آرام ، یا خاموش ، یا نامرئی ، یا... ساده تر خواهد بود. 



[ 22:53 | مهشيـد | 0 دنبالک | 6 ديدگاه ]

July 28, 2008
I remember all my lovers and how they used to touch  me
تیتر بالا ، ترجمه ی  نام کتابی است از نویسنده ی سوئدی  خانم   Kerstin Thorvall
که در زمان خودش سر و صدایی به پا کرد .

کتاب را مدتی پیش خوانده بودم . اسمش بیشتر از خودش سر و صدا به پا کرد و مقدمه ی بحثهای جالبی در محافل سوئدی شده بود.
امروز داشتم به تیتر این کتاب فکر میکردم. و به این که بر سر روابط عاشقانه ی ما در زندگی چه می آید.
میگویم عاشقانه ، و دقیقا نمیدانم که انتخاب این کلمه درست است یا تلاشی برای زیبا سازی روابط جنسی است. واقعیت این است که تمام روابط جنسی عاشقانه نیستند . شاید کمتر کسی است که به این مسئله اعتراف کند ولی این یک واقعیت است.
روابطی که داشته ام از انگشتان یک دست تجاوز میکند ... هوم... اوکی  انگشتان دو دست... خوب حالا انگشتان ِ دست و پا ... ای بابا اصلا کیه که بشمره :))
بعضی از این روابط بسیار زیبا بودند ، و بعضی هنوز سمباده ای به روحم میکشند.
 
  از آنجایی که برای تانگو دو نفر لازم است ، نمیتوانم بگویم که در من تنها در زیباسازی روابط زیبا نقش داشته ام. مسلم میدانم که روابطی که برای من زجر آور هستند برای  آن سوی دیگر ماجرا نیز رقص روی گل سرخ نبوده است. و فکر میکنم مهم ترین تقصیر من ، انتخاب غلط بود.
چه تعداد از روابط به خواست خودم بود و چه تعداد از آنها  به خاطر فرار از تنهایی ؟
چرا با وجود تجربه ای که در پناه آوردن به کسی در فرار از تنهایی داشتم ، باز این اشتباه را تکرار کردم ؟
آیا زمان این اشتباهات گذشته است ؟ آیا مطمئن هستم ؟ 
روزی باید بنشینم و لیستی تهیه کنم و برای خودم روشن کنم که افرادی که مدت زمانی در زندگی ام نقش همراه را داشتند ، در چه شرایطی و چرا انتخاب کردم. چه نقشی در زندگی ام داشتند و چرا روابط آنگونه تمام شد .
این لیست را البته اینجا منتشر نخواهم کرد ـ حالا معلوم هم نیست :)) ـ ولی برای خودم خیلی چیزها را روشن میکند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشی از فیلم گیسوی آشفته ی من را مدت کمی است  که روی نت گذاشته اند ، حتما تا حالا خیلی هایتان آن را دیده اید.
سرنوشت دلخراش  تعدادی از زنان ایرانی که با مردان افغان ازدواج کرده اند ، اکثرا به دلیل فقر ، فقر خانواده ای که دختر را در ازای شیربها میفروشد و با این وسیله دو نشان را با یک تیر میزند ، هم یک نان خور کمتر میشود و هم پولی به دست می آید . زنی که حمایت خانواده را ندارد و  مجبور به همراهی شوهر میشود. مهاجرتی ناخواسته . یا به اجبار خوانده ی دختر ، یا به دلیل اینکه شوهر مایل به بازگشت به کشور خودش است ، چرا که در ایران هیچ حقی به عنوان مهاجر ، به عنوان شهروند ، به عنوان انسان ندارد.
زنانی که مجبورند با شوهر همراه شوند چون حقی بر کودکان خود ندارند. وقتی با مردی خارجی ازدواج کردند کودک حق شوهر است و میتواند کودکان را با خود ببرد. زن اگر خواست میتواند طلاق بگیرد ولی باید قید بچه ها را بزند.
زنی که در مملکت خویش غریب است و بی حقوق ، در مملکتی غریبه که از همان قوانین تابعیت میکند چه حقی میتواند داشته باشد ؟
زن  میگوید که میخواهد بمیرد. زن  میگوید که برادرشوهرانش در نبود شوهر به او تجاوز میکنند.  زن میگوید که شوهرش در صورت ترک خانه ، بچه اش را میفروشد.
همه ی اینها به دلیل اینکه دولتی نداریم که از حقوق شهروندانش حمایت کند.  حتی فقر این خانواده ها در کشوری که بر نفت نشسته است ، در اثر عدم تقسیم درست ثروت ملی ماست ، این مسئله فقط مربوط به دولت جمهوری اسلامی نیست. ما در کشورمان هرگز دولتی نداشتیم که برای مردم کار کند. هرگز ، هرگز ، هرگز .
اما رژیم جمهوری اسلامی در امر بی حقوقی شهروندانش سنگ تمام گذاشته .
حضانت کودکی که از بدنت تغذیه کرده است ،  جزو حقوق اولیه شهروندی است. زنی که از این حق ابتدایی برخوردار نیست به اجبار به تمامی درخواستها و ظلم شوهر تن میدهد تا فرزندانش سرنوشتی مثل خودش نداشته باشند.
تکرار بدیهیات نمیکنم ، همه ی اینها را میدانیم ، همه میدانیم به زن در کشور ما و در کشور افغانستان چه میگذرد ، همه میدانیم که مقصر اصلی در این ظلمی که در این فیلم نشان داده میشود ـ ظلمی که مسلما به زنان افغان هم از طرف شوهرانشان میرود ـ دولتهای ایران و افغانستان هستند که در آن حقوق زنان به رسمیت شناخته نمیشود.
چیزی که مرا هیستریک میکند و موجب میشود که سر بر دیوار بکوبم این است که این فیلم ظلم دولتی را نمایش میدهد ، و آنوقت دولت چه کار میکند ؟ به آن جایزه  میدهد.  آخه آدم بره کجا داد بزنه

همچنین در این جشنواره انجمن نویسندگان و منتقدان سینمایی ایران تندیس خود را در بخش مستند به ماجد نیسی برای فیلم گیسوی آشفته من و در بخش فیلم کوتاه داستانی به مهوش شیخ‌الاسلامی برای فیلم چهارشو اهدا کرد.
متن بالا از متن معرفی برگزیدگان جشنواره کوثر کپی شده است و من ابدا فکر نمیکنم که این جشنواره غیر دولتی باشد. مگر جشنواره غیر دولتی هم در ایران داریم اصلا ؟
______________________________________
پس نوشت : هوا بسیار خوب است ، شب صافی با ستاره و گرم. ساعت نزدیک دوازه شب . در بالکن ضیافتی بر پا کرده ام . شمعی روشن کردم و  سی دی  لئونارد کهن  را در سی دی پلیر گذاشته ام و   چای سبز می نوشم.فعلا همینطور میمانم تا همسایه ای زنگ در را بزند یا داد بزند : خاموش کن :))
به این میگویند بهانه های کوچک خوشبختی  
پس نوشت 2: با عرض معذرت از لئو نارد عزیز ، موزیک را بدون اعتراض کسی خاموش کردم. در آن پایین جیرجیرکی میخواند. مطمئن هستم اگر خودش بود هم ساکت میماند و گوش میسپرد.
[ 20:54 | مهشيـد | 0 دنبالک | 9 ديدگاه ]










Powered by MT3.35
RSS 1 , RSS 2
ATOM